جهان عقل وجنون است. برای ورود به دیارآشفته ذهن- اسکیزوفرنی ها-، باید کلید، کلیداران در قفل دروازه های
ضخیم زنگ زده آهنی بچرخد، تا در سلول های فیزیکی این زندان روح وجسم، اثیری را تجربه وبه کام دل، طعم
گس عاقبت زندگی را در دهان عقلانیت مزمزه کنید. هریک از زنان ومردان این سرزمین تافته جدا بافته از
اجتماع، به تمیز نیاز ذهنی در گوشه ای از راهرو های تنگ وباریک یا حیاط عریض سیمانی سر در گریبان تنهایی
فرو برده اند، یا اینکه مات وملول بر تخت بخت زندگی دمر شده اند؛ آرام وبدون هیچ تحرک خطر آمیزی!
اینجا پشت این دیوار های بلند سیم خارداری، انسان های زندگی می کنند که از منظرعلم روانشناسی
وروانپزشکی به آنان بیماران مزمن روانی گفته می شود بیمارانی که از حیات رها وآزاد در اجتماع بریده شده اند
وبه حکم بیماری جنون در چهار دیواری دیوانگی، محبوس شده اند.
صبحدم هر روز، دهها قرص تجویزی آرام بخش روان پزشکان، برای بازیابی حداقل آرامش نسبی به روح وروان از
هم گسیخته آنان به اجبارخورانده می شود.آثارشیمیایی این قرص ها، شور،هیجان واحساس بیماران سیاه
بخت را نسبت به گرمای طلوع و سرمای غروب خورشید، یکسان می سازد. رنگ امیال و آرزو در ذهن شهروندان
سرزمین سکوت وپرهیاهوی دیوانگی رهایی است نه عصیان، فریاد آنان از عاقلان آن طرف دیوار جنون، تنها
پذیرش است با طعم محبت، نه طرد وحبس با رنگ سیاه شقاوت.!
آدم های این آسایشگاه ها گرچه از منظرما عاقلان آن سوی مرز جنون، بیمارند؛ اما باور کنید! شماری از آنان
عاقلانه ومنطقی تراز هر انسان به ظاهر عاقلی ماهیت واصالت وجود انسان و فلسفه حیات را درپروسه بازی
شطرنج، تحلیل وکیش ومات می کنند.
زندگی ساکنان این آسایشگاه نمایشنامه ای است تراژدی! اما تحلیل پرونده فرایند زندگی حیدر فاجعه ایی
است انسانی. حیدربه دلیل ظلم وجنایت پدر ومادرش توانایی سخن گفتن در مورد زندگی اش را ندارد وموقع
گفت وگو تنها با دندان شکسته زرد رنگ و رخساری مشحون از سرگذشتی تلخ، به موزاییک کف آسایشگاه زل
می زند ودر حالی که با نوک دمپایی تابه تایش به زمین شوره زار سرنوشتش می کوبد، زیر لب غرولندی می
کند ومی گوید:« من هیچی از زندگی ام نمی دانم از آقا مدیر بپرسید» البته زبانش در گفتار این چند واژه نیز
الکن است ودر بیان ساختار جمله به تته پته می افتد آنچه در ادامه سطور روایت زندگی حیدر می خوانید تنها
بازخوانی پرونده 16 سال حیات وحبس اجباری تلخ وی در طویله است.
به گفته مدیرعامل موسسه نگه داری وتوانبخشی بیماران مزمن روانی بهار، حیدر در سیزده سالگی در میدانچه
آبادی غفلت می کند و برای بار نخست شلوار حیا وآبرویش را چند سانتی متر پایان می کشد. آنگاه مردم
روستا، نزد پدرومادر حیدر شکوه می کنند. رخسار والدین از رفتار زشت حیدر سرخگون می شود وکودک بخت
برگشته را بازبان طعنه و تنبیه فیزیکی از استمرار این رفتار به زعم خود – نابهنجار- برحذر می دارند. اما ذهن
حیدر از فرط اختلال وبیماری روانی اسکیزوفرنی، پند واندرز والدین را هضم نمی کند و باری دیگر در کوچه پس
کوچه های روستا شلوار حفظ حیثیت را در می آورد؛ این بار والدین به تنبیه بدنی حیدر رضایت نمی دهند واین
کودک نگون بخت را در گوشه ای از طویله مماس با گاو وگوساله ها، به غل وزنجیر می بندند. به گفته «مرتضی
گزانی زاد» 16 سال از عمر 40 ساله حیدر همنشین با حیوانات گذشته است.
به روایت راوی، هنگامی که حیدر دراسفند ماه سال 82 با گزارش اهالی روستا وبا همیاری مددکار بهزیستی از
همزیستی وحبس زندگی اجباری در جوار -گاوها - نجات پیدا می کند،از گفتار وتکلم عاجزبوده و این بیمار مبتلا
به اسکیزوفرنی با رفتار وکردارگاو وگوساله ها همذات پنداری می کرد وچون چهارپایان راه می رفت.
این توانخواه که در ابتدا چهار دست وپاراه می رفته و زبان او برای ارتباط با دیگران سخت الکن بوده است، امروز
بعد از گذشت سالها با انجام فرایند درمان فیزیوتراپی، راست قامت بر کف دو پای زخمی سرنوشت با صلابت بر زمین خدا گام برمی دارد وعلیرغم احراز ظلم ظالمانه پدر ومادر، حیدر ناباورانه برای دیدار والدین واعضای خانواده
اش بی تاب است وچشم انتظار، به چرخیدن پاشته در ملاقات آنان دوخته است. ..
قضاوت با خودتون...
ما را در سایت از همین الان شروع کن! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6